طراحی سایت Vip
فلبوتومی
خشکشویی
تصفیه آب
اجاره تجهیزات نمایشگاهی

بایگانی -آگوست 2019

برگی از خاطرات

بابک عاشق امام رضا(ع) بود و هر سال آبان‌ ماه خانوادگی به پابوس حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌ رفتند، ولی سال آخر بابک سوریه بود و نتوانست به مشهد برود؛ درست در شب شهادت امام رضا(ع) آسمانی شد… بابک نمازش هیچگاه قضا نمی‌شد. همیشه صبحِ زود از خواب...

سیرآبِ سیرآب…

تشنگی امانش را بریده بود از خط بر می گشت… روزه بود به سنگر که رسید اذان را گفتند آب را سمتش گرفتم و گفتم: بنوش به یاد لب های تشنه حسین علیه السلام… لیوان را از دستانم گرفت و به دم سنگر رفت منتظر رفیق اش بود که او هم بیاید سوت خمپاره ایی...

به دنبال حکومت عدل

 به دنبال حکومت عدل، نه صرفاً آدم خوب بودن… اینهایی که به اسم خلفا سلطنت می‌کردند. حضرت موسی بن جعفر را پانزده سال یا ده سال در حبس نگه می‌دارد آیا برای اینکه نماز می‌خواند؟ هارون و مامون خودشان نماز می‌خواندند. امام جماعت هم بودند، امام جمعه...

نگران حرف مردم نباش…

نگران حرف مردم نباش… مگه چند بار زندگی میکنی که اونم بخاطر بقیه خرابش میکنی ؟ کسی از اینکه برا خودش زندگی کنه نمرده… بیاین امتحان کنید واسه خودمون زندگی کنیم.. حرف مردم مانند موج دریاست.. اگر مقابلش بایستی،خسته میشوی و اگر با آن همراهی...

قصه‌ ما‌ مثل‌ شد

کفگیر‌ به‌ ته‌ دیگ‌خورده برای پختن پلو به مقدار زياد از قابلمه های بزرگی به نام ديگ استفاده می كنند. و از قاشق های بزرگی بنام كفگير برای هم زدن و كشيدن پلو استفاده می شود . در زمانهای قديم كه مردم نذر می كردند و غذا مي پختن ، مردم براي گرفتن غذای...

بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

ملاصدرا می گوید: بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و افکارتان را از هر اندیشه خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی و دروغ چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره شما با کاسه...

وجود جهان عالم و انسان، بسیار حساب‌شده است

✔️هم جهان عالم و هم وجود انسان، بسیار حساب‌شده است؛ پس نیاز به برنامۀ دقیق داریم: 🔸دین ما حتی برای امور جزئی زندگی هم برنامه دارد. شهید بزرگوار، دکتر پاک‌نژاد قبل از انقلاب، کتابی نوشته بود به‌نام «اولین دانشگاه، آخرین پیامبر» ایشان در این کتاب،...

عاشقانه های شهــدایی، شهید محمدابراهیم همت

از پشت تلفن می‌گفت اهلا و سهلا. تا از عملیات برمی‌گشت می‌رفت وضو می‌گرفت می‌ایستاد به نماز. پنج، شش ماه از ازدواجمان گذشته بود که رفتم به شوخی بش گفتم همه وقتت را نگذار برای خدا یه کم هم به من برس. برگشت نگاه خاصی کرد گفت: میدانی این نمازی که...

محبوب ترین

بشترین دیدگاه ها