طراحی سایت Vip
فلبوتومی
خشکشویی
تصفیه آب
اجاره تجهیزات نمایشگاهی

بایگانی -سپتامبر 2019

ذکرهای برای برآورده شدن حاجت

ذکرهای برای برآورده شدن حاجت امام سجاد(ع) می‌فرمایند هر کسی حاجت دارد ، سر بر سجده گذارده و این ذکر را سه مرتبه بگوید و حاجت بخواهد که ان‌شاءالله برآورده می‌شود یا حَیُّ یا قیُّومُ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ بِرَحْمَتِکَ اَسْتَغیثُ فَاکْفِنی ما...

خواب نورانی – شهیـد محمدرضا دهقان‌

⚘﷽⚘ 🖇خواب نورانی….. حدود دو تا سه نصفه شب خواب عجیبی دیدم. خانه‌مان نورانی شده بود و من دنبال منبع نور بودم . دیدم پنجره آشپزخانه تبدیل به در شده و شهدا یکی یکی وارد خانه‌ام شدند. همه جا را پر کردند و با لباس نظامی و سربند دست در گردن یکدیگر...

یاحـسـن مـجـتـبـے نمک زندگی حضرت زهـرا و عــلـی

یاحـسـن_مـجـتـبـے
نمک زندگی حضرت
زهـرا_و_عــلـی
به شکرخنده و لبخند
مَلیحِ حـسـن است
قـبر او گر چه که با
خاک یکی کرده عدو
قفس سینهء هرشیعه
ضریحِ حسـن است
روزتون امام حسـنـے 🌺
دوشنبہ ها امام حسنـے❤️

کبوترانی که سکوی پروازشان سیم خاردار و معراجشان خط مقدّم بود

شهــــــــدا
کبوترانی که سکوی پروازشان
سیم خاردار و معراجشان خط مقدّم بود
همان بی بدیلانی که با رنگ خون
صفحه عاشقـــانه زندگی را نقاشی کردند
وبا زمزمه یابن_الحسن دعوت یار لبیک گفتند

شهید مصطفی چمران – کتاب یادگاران

❤️شهید مصطفی چمران❤️ 🍂از در آمد تو. گفت “لباسای نظامی من کجاست؟ لباسامو بیارین. ” رفت توی اتاقش، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق. شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد. ذوق زده بود. بالاخره صبح شد و رفت. فکر کردیم برگردد، آرام...

بهمن ۱۳۶۵_ آخرین وداع حاج رجبعلی لیوانی با پیکر پسر شهیدش محمدرضا لیوانی

پدر میگفت : کمرم یکبار شکست …
آن هم لحظه ی بوسیدنش بود
مقصد پسر آسمان بود…ایستگاه آخر پدر جلویش را گرفت ملاقاتش کرد و صورتش را بوسید…
بهمن ۱۳۶۵_ آخرین وداع حاج رجبعلی لیوانی با پیکر پسر شهیدش محمدرضا لیوانی

شهدا هویت جاودان تاریخ – شهیده زینب کمایی

زینب اولین نفر از خانواده‌اش بود که با حجاب شد. اولین نفر بود که چادر رو انتخاب کرد. و همین چادرش باعث کینه‌ی دشمن شد ؛ منافقین تو یه کوچه‌ بعد از نماز مغرب و عشا آنقدر گره‌ی روسریش رو کشیدند تا به شهادت رسید درحالیکه فقط ۱۴ سال سن داشت. 🌹 شهیده...

دانش آموز شهید محمد اندرخور

خاطرات شـ‌هید عملیات بیت المقدس که تمام شد و رزمنده ها برگشتند، هیچ خبری از محمد نشد نه می‌گفتند شهید شده، نه خبر اسارتش رو می دادند… خیلی گذشت مادرم تمام فکرش پیش محمد بود یکی از آشناهامون داشت می‌رفت مشهد… مادرم به من گفت: «یک نامه...

محبوب ترین

بشترین دیدگاه ها