فلبوتومی

حڪایت آهنگــر و زن خوش سیما

اهنگری میگفت یک ایّامى در اینجا خشک سالى و قحطى شد ولى من همه چیز در انبار داشتم یکروز یک زن وجیه و خوش سیمائى نزد من آمد و گفت اى مرد من کودکانى یتیم و خردسال دارم و احتیاج به آذوقه و مقدارى گندم دارم خواهشمندم براى رضاى خدا کمکى بکن و بچه هاى یتیم مرا از گرسنگى و هلاکت نجات بده منهم چون بهمان یک نظر فریفته جمالش شده بودم، در مقابل خواسته اش گفتم اگر گندم مى خواهى باید ساعتى با من باشى تا خواسته ات را برآورده کنم
آن زن از این پیشنهاد

اضافه کردن نظر

دسته ها

    محبوب ترین

    بشترین دیدگاه ها