فلبوتومی

خاطره ای از شهیدمهدی زین الدین – روزه قضــا

✍ چند روز قبل از شهادتش ، از سر دشت مے رفتیم باختران بین حرفهایش گفت :‹‹بچه ها  من دویست روز روزه بدهڪارم›› تعجب ڪردیم
گفت: ‹‹شش سالہ هیچ جا ده روز نموندم ڪہ قصد روزه ڪنم.››
وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد. ڪسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد توی سر و سینه شان می زدند.

چند نفر بی حال شدند و روی دست بردنشان آخر مراسم عزاداری ، آقای صادقی گفت: ‹‹شهید، به من سپرده بود ڪہ دویست روز روزه قضا داره ڪی حاضره براش این روزها رو بگیره؟››
همه بلند شدند نفری یڪ روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز….

📚 یادگاران ،ج ده ، ص ۹۴

🌷 شهیدمهدی زین الدین

اضافه کردن نظر

دسته ها

    محبوب ترین

    بشترین دیدگاه ها