از جبهه برمیگشــتم، وقتی رسیدم

از جبهه برمیگشــتم، وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود، به سمت خانه در حرکت بودم اما مشغول فکر؛ الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول میخواهند، تازه اجاره خانه را چه کنم؟ ســراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟
خواستم بروم خانه برادرم، اما او هم وضع خوبی نداشت سر چهارراه عارف ایستاده بودم، با خودم گفتم فقط باید خدا کمک کند من اصلا نمیدانم چه کنم
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد، خیلی خوشحال شدم تا من را دید از موتور پیاده شد، مرا در آغوش کشید، چند دقیقه ای صحبت کردیم وقتی میخواســت برود اشاره کرد حقوق گرفتی؟ گفتم نه، هنوز نگرفتم، ولی مهم نیست دست کرد توی جیب و یک دسته اسکناس درآورد گفتم به جون آقا ابرام نمیگیرم، خودت احتیاج داری گفت این قرض الحسنه است هر وقت حقوق گرفتی پس میدی، بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد و رفت، آن پول خیلی برکت داشت خیلی از مشکلاتم را حل کرد، تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم، خیلی دعایــش کردم آن روز خدا ابراهیم را رساند مثل همیشه حلال مشکلات شده بود

شهید ابراهیم هادی

اضافه کردن نظر

دسته ها

    محبوب ترین

    بشترین دیدگاه ها