شنیدم می بری با خنده ات دل از همه عالم

💌
شنیدم می بری با خنده ات دل از همه عالم
نشانم می دهی یک لحظه آن لبهای خندان را؟

شکایت دارم از این خشکسالی های چشمانم
تو ای دریا به رویم باز کن درهای طوفان را

چرا از زعفران ، سوهان ، برایت شعر می سازد؟
مگر شاعر نخورده ذره ای از نان سلطان را؟

گدا بودم ، گرسنه ، لقمهٔ نان تو سیرم کرد
مبادا از دهانم پس بگیری لقمهٔ نان را

شبیه مرد سلمانی به غیر از تو نمی خواهم
ملاقاتم بیا آسان بفرما دادن جان را

شبتون_رضوی🌸

اضافه کردن نظر

دسته ها

    محبوب ترین

    بشترین دیدگاه ها