بعد از شهادت سید خیلی اذیت شدیم ولی من تمام سختیها را با جان و دلم خریدم، دخترمان هم خیلی ناراحت میشد، من خودم پدر نداشتم و هنوز یک بچه با پدر میبینم ناراحت میشوم، بچه من هم همینطور است، چند وقت پیش کسالت داشتم و نتوانستم سر خاک شهید بروم که خواب شهید را دیدم، خواب دیدم در راه مشهد هستم و ایشان با چهرهای زیبا آمد و گفت خانم نیامدی؟ دلم برایت تنگ شده است، گفتم تو که میدانی مریض شدم و حال نداشتم، گفت آره از بیماریات ناراحت شدم، گفتم تو که میدانی چرا شفای منو نمیگیری؟ گفت اینها همه آزمایش توست و انشاءالله روسفید از این آزمایش بیرون میآیی و خوب میشوی، گفتم کی؟ گفت الان نیست و برای بعداً هست، من از کارهای خوب و بد دیگران گفتم که ایشان گفت همه چیز را میدانم و از همه چیز اطلاع کامل دارم، گفت حواسم به تو و زهرا هست و امکان ندارد یک لحظه از تو و زهرا غافل شوم
شهیدسیدمجتبےعلمدار












اضافه کردن نظر