فلبوتومی

داستان زیبای دو رفیق، دو شهید

همہ جا معروف شده بودن بہ باهم بودن؛ تو جبهه حتی اگہ از هم جداشونم میڪردن آخرش ناخواستہ و تصادفی دوباره برمیگشتن پیش هم….

خبر شهادت علی رو ڪه آوردن، مادرِ محمد هم دو دستی تو سرش میزد و میگفت: بچم…

اول همه فڪر میڪردن علی رو هم مثل بچش میدونہ بہ خاطر همین داره اینجوری گریہ میڪنہ
بهش گفتن: مادر تو الان باید قوی باشی، تو هنوز زانوهات محڪمہ، تو باید ننہ علی رو دلداری بدی همونجوری ڪه های های اشڪ می ریخت؛ گفت: زانوهای محڪمم ڪجا بود؟ اگه علی شهید شده مطمئنم محمد منم شهید شده اونا محالہ از هم جدا بشن؛ عهد بستن آخہ مادر، عهد بستن ڪه بدون هم پیش سیدالشهدا نرن

مأمور سپاهی ڪه خبر آورده بود ڪنار دیوار مونده بود و بہ اسمی ڪه روی پاڪت بعدی نوشتہ شده بود خیره مونده بود نوشتہ بود:
شهید_سیدمحمد_رجبی

اضافه کردن نظر

دسته ها

    محبوب ترین

    بشترین دیدگاه ها