عاشقانه های شهــدایی، شهید محمدابراهیم همت

از پشت تلفن می‌گفت اهلا و سهلا.
تا از عملیات برمی‌گشت می‌رفت وضو می‌گرفت می‌ایستاد به نماز.
پنج، شش ماه از ازدواجمان گذشته بود که رفتم به شوخی بش گفتم همه وقتت را نگذار برای خدا یه کم هم به من برس.
برگشت نگاه خاصی کرد گفت: میدانی این نمازی که میخوانم برای چیه؟
گفتم : نه.
گفت: هربار که برمی‌گردم میبینم این‌جایی، هنوز این‌جایی، فکر می‌کنم دو رکعت نماز شکر به من واجب می‌شود.
آمدن‌هاش خیلی کوتاه بود گاهی حتی به دقیقه می‌رسید.
می‌گفت ببخش که نیستم، که کم هستم پیش‌تان.
می‌گفتم توی همین چند دقیقه آن‌قدر محبت می‌کنی که اگر تا یک ماه هم نباشی احساس کمبود نمی‌کنم.
می‌گفت راست میگویی، ژیلا؟
می‌گفتم، ولله.

🌹همســـر شهیــد همت

📙برشےاز کتاب به مجنون گفتم زنده بمان(شهید محمدابراهیم همت)

موضوعات مرتبط:

وصیت_نامه شهید اسماعیل دقایقی

شهید محمد ابراهیم همت

اضافه کردن نظر

دسته ها

    محبوب ترین

    بشترین دیدگاه ها