به اصرار دوستم، شام به خانهشان رفتیم آپارتمانِ پنجاه متری بود در شهر که تازه از شهرستان به تهران آمده بودند مادربزرگشان بر تشک ضخیمی نشسته و بر دیوار تکیه داده و تسبیح در دستش بود چهرهی درهمکشیدهای داشت و خیلی حرف نمیزد و زیاد هم تحویلمان نگرفت گمان کردم آلزایمر دارد قبل از شام پدر دوستم به سمتِ دستشویی منزل رفت ناگاه از اصوات درونِ دستشویی که تمام در اتاقِ پذیرایی پیچید، سکوت اتاق شکست و فرزندان دست بر دهان گرفتند و خندیدند
به ناگاه مادربزرگ بلند داد زد و گفت دهانتان را ببندید گمان کردم مشکل عصبی دارد به ناگاه جملهای گفت که خیلی عمیق بود و جای تفکر داشت او گفت از وقتی که تهران آمدید و دستشویی از حیاط خانه به اتاقِ خانه آمد، احترام در خانواده از بین رفته است، مرا فردا به شهرستان برگردانید
داستان ها و پندهای اخلاقی












اضافه کردن نظر