خاطره ای از شهید حسن باقری

❣ سیـــره_شهـــدا

هی می رفت و می آمد، برای رفتن به خانه دو دل بود، یادش رفته بود نان بگیرد، بهش گفتم: سهمیه امروز یه دونه نان و ماست پاکتیه، همینو بردار و برو.
گفت: اینو دادن این جا بخورم، نمی دونم زنم می تونه بخوره یا نه.
گفتم: این سهم توست می تونی دور بریزی یا بخوری، یکی دوبار رفت و آمد، آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت.

🌷 شهید_حسن_باقری

اضافه کردن نظر

دسته ها

    محبوب ترین

    بشترین دیدگاه ها