از داستان هابیل و قابیل
فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیرِیهُ كَیفَ یوارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ قالَ یا وَیلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ؛
[۱۰۹]
پس خداوند زاغى را برانگیخت كه زمین را (براى دفن چیزى) مىكند، تا به وى نشان دهد كه چگونه جسدبرادرش را كه نباید دیده شود پنهان سازد وى گفت اى واى بر من، آیا من ناتوان بودم از اینكه مثل این زاغ باشم تا جسد برادر خود را پنهان نمایم؟ پس از پشیمانان گردید












اضافه کردن نظر