عملیات سختی را پشت سرگذاشتیم، محسن و گروهشان آن شب کولاک کردند، اکثر شلیکهایشان به هدف خورد، حاج قاسم برای آن شب تعبیر “لیلة الفتوح” را به کار برد، وقتی از خط برگشتیم بچههای نیشابور روی دست گرفتندمان، میان این خوشحالی و بالاپریدنها محسن گوشهای ایستاده بود و تسبیح میچرخاند، صدایش زدم مرد حسابی همه با دمشون گردو میشکنن تو چرا هیچ حسی نداری؟ بیتفاوت گفت من کاری نکردم که بخوام ذوق کنم همه اینها کار خدا بود من دارم شکرش رو به جا میارم که ما رو قابل دونست به دست ما انجام بشه
روز بعد از طرف سردار عراقی مقداری لیر به ما هدیه دادند، محسن قبول نمیکرد، میگفت من به خاطر پول نیامدهام اینجا گفتم اولا این هدیهست؛ ثانیا مگه چقدره؟ پیشنهاد دادم مقداریاش را بیندازد داخل ضریح حضرت زینب(س) و با بقیهاش هم برای همسرش سوغات بخرد، به خیال خام خودم رامش کردم، هنگام برگشت بعد از زیارت حرم حضرت زینب(س)از بازار زیاد خرید نکرد، پرسیدم مگه قرار نشد با اون هدیه سوغات بخری؟ گفت رفت همون جایی که باید میرفت
شهید محسن حججی
برشی از کتاب”سربلند”












اضافه کردن نظر