از بزرگان محل و مسجد ماست، كنارش نشستم و گفتم از ابراهيم برايم بگو، سكوت كرد، چشمانش خيس شد و گفت جوان بودم در محيط فاسد قبل از انقلاب ميخواستم كار را رها كنم، ميخواستم به دنبال هرزگي بروم و ، آن روز سركار نرفتم، ابراهيم هم سر كار نرفت، چون تا ظهر با من در خيابان راه رفت و حرف زد تا مرا هدايت كند
صاحب کار من كه از بستگانم بود، دنبالم آمده بود، يكباره مرا ديد، جلو آمد و يك كشيده محكم در صورت ابراهيم زد، فكر كرده بود او باعث گمراهي من است، اما ابراهيم براي خدا صبر كرد، صبر كرد تا توانست مرا آدم كند، مرد صورتش خيس خيس شده بود و با سكوتش اين آيه را فرياد مي زد وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ
و بخاطر پروردگارت صبرکن(مدثر 7)
شهید ابراهیم هادی
کتاب”خدای خوب ابراهیم”












اضافه کردن نظر