با هم رفته بودیم کربلا، یک بار دیدم توی رواق رو به روی ضریح خوابش برده و من هم برای بقیه جریان خوابیدنش را تعریف کردم، تا اینکه یک روز که مشغول دعا خواندن بودم، آمد کنارم و گفت چقدر دعا می خونی؟ برو بنشین با آقا حال کن، با آقا حرف بزن
میگفت “خیلی خیلی لذت بخش است که خوابت ببرد ،چشم باز کنی و ببینی شش گوشه ارباب جلوی چشمانت است “
بعد از اینکه خبر شهادتش آمد و رفتیم معراج شهدا به او گفتم به خدا اگر می دانستم خوابت در حرم می خواهد این طور بشود و تو را به اینجاها ببرد من هم می آمدم کنارت می خوابیدم
شهیدمحمدرضا دهقان
به روایت خواهر شهید












اضافه کردن نظر